تبليغاتX
من یه دانشجو هستم

هوا سوز داره ..... سوزش چه قد بده ..... ولی بازم مث ادمای دیوونه  نمی خوام ژاکتمو بپوشم ..... چه قد دلم می خواد الان اون دستکش خوشگلمو بپوشم ....... یه قطره سرد آب از آسمون میوفته رو صورتم ...... چه قد  بده که یه لحظه این حس به ادم دست بده که اون قدر خوار شده که خدام تو صورتش تف می کنه ....... از همه جا و همه کس رونده شدم....... ولی خدا ، من هنوزم دوست دارم....... سوز باد اشکمو در میاره ...... اشکام با گریه م قاطی می شه ......چه حس خوبیه که کسی فک نکنه داری گریه می کنی ولی تو بغضت بترکه .......  آهنگای " پویا بیاتی " رو دوست دارم ....... 24 ساعت روز دارم گوششون می دم .....منو باور کن ........ حرف دلمو انگار می زنه ..... حرفای نگفتم رو ......... داشت راجع به دوستش می گفت که یکی رو خیلی دوست داره ...... نتونستم بهش بگم نذار این فکرا تو سرش باشه ..... دقیقا موقعیتش مث موقعیت من بود ...... نخواستم تو دلشو خالی کنم ...... با خودم گفتم شاید این یکی از اون استثنا ها باشه ....... امیدوارم باشه ......... چه قد کار دارم ولی حس انجام دادن هیچ کدوم رو ندارم ...... چرا همش باید تلاش کنم همه رو شاد و خوشحال کنم ........... ولی خودم داغون باشم ................ جدیدا این قد به یه جا خیره می شم و تو فکر می رم که گاهی وقتا زمان و مکان از دستم می ره بیرون ................ امیدم فقط به تو و محبتت و بزرگیته .......


+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط دانشجو |


تیک تیک ساعت داره می گه که روزام تند و تند داره پشت سر هم می ره ! روزایی که کلی آروز و فکر براشون داشتم ! حالا فقط نشستم و گذر ثانیه ثانیه هاشو نگاه می کنم ...... چه قد سخته که ببینی داری دستی دستی همه چیزو با دستای خودت خراب می کنی ......

یه موقع هایی یه هدف بزرگ داشتم ولی حالا دیگه حتی اون هدف رو هم ندارم ..... گذاشتم دست تقدیر و سرنوشت (!) هر چی پیش بیاد من قبول می کنم ...... حالا می خواد خوب باشه برام یا بد ..... دیگه هیچی برام مهم نیست .... حتی نصیحت شنیدن ...... یه گوشم شده در ،اون یکی دروازه ....... حسم شده یه حس خنثی ..... نه علاقه ، نه تنفر ........ یاد دوران راهنمایی میوفتم ...... یاد همه اون خاطرات تلخ ..... یاد اینکه هنوز که هنوزه بعد از 8 -7  سال بازم همه به یادم میارن ....... یاد اولین کسی که  کلی قبولش داشتم ولی......... چه روزای گندی بودن ....... یاد اون فکر احمقانه ..... یاد نصیحتای یواشکی و در گوشی مامان که مبادا بابا بشنوه دختر آشغالش داره چه غلطی می کنه که دوباره سکته کنه ....... یاد بغض مامان موقع حرف زدن ........ یاد هر روز گذروندن نصف کلاسام برای صحبت کردن با مشاور مدرسه ....یاد گریه هام ......یاد دعاهای شبوونه م !

ازتون بدم میاد .......بدم میاد چون هنوز که هنوزه دارین تلاش می کنین برای باز کردن سر صحبت باهام اشتباهات 10 سال پیشمو یادم بیارین ............ عمرا" اگه فک کردین من پامو تو آشغال دونی می ذارم .................... عمرا".............



+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط دانشجو |


پسر ه خیلی سن داشته باشه اول دبیرستانه ، دختره هم راهنمایی .....مث آدمای عقده ای خیره شدم بهشون ! یه دفعه دختر ه ذوق می کنه و پسر رو بغل می کنه .... ترجیح می دم دیگه نگاشون نکنم ...... بغض گلومو گرفته ، تو دلم می گم : این تازه اولشه ...... وقتی که همین ذوق کردنا و تو بغل پریدنا بشن برات یه آیینه دق (؟!) ،بشن بهونه گریه های شبونت ،بشن دلیل پیچیدن تو خودت ، بشن بیداری کشیدنات و فک کردنات ، بشن  یه خاطره ای که وقتی به یادشون میاری ندونی باید گریه کنی یا بخندی ، بشن یه (مثلا) خاطره که هر روز مث روز روشن به یادشون میاری انگار که همین الان داره اتفاق میوفته .......وقتی همه اتفاقا افتاد ، بهت می گم !




چه قد پر انرژی و شاد بود .....بهش حسودیم شد ! چرا همیشه من مظهر خستگی و بی حوصلگیم ، چرا همیشه پشت هر لبخند رو لبم  یه غم بزرگ رو یدک می کشم ! چرا گاهی وقتا می رم تو فکر رو تو دنیا برگشتن برام سخته .....چرا !؟ واقعا چرا !؟




-          چند واحد مونده !؟

-          تقریبا" 74-75 ،همین حدودا......

-          یعنی 4.5 ساله هم تموم نمی کنی !؟

-          چرا 9 ترم که تموم می شه !


+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط دانشجو |


این فاصله 2 هفته ای تموم شد ولی دقیقا نمی دونستم دوست داشتم تموم شه یا نه ؟!  یه سوء تفاهم ! بعدش پیچوندن نصف کلاس و یه صحبت  نه چندان دعوایی ........ اشتباه از من بود ؟! هر چی بود تموم شده !




شیطونی ..... بی خیالی..... دیوونه بازی..... اسم این کارامونو چی می شه گذاشت ...... خب دوست دارم یه کم هیجان رو ...یه کم فرار رو ....یه کم فیلم بازی کردن رو ......




دوباره این درد لعنتی اومده سراغم.... دوباره اون ترس اومده ....دوباره بغض و اشک اومده ....... داره تیر می کشه .... ولی این بار تو سکوتم ...... حتی یه ذره هم نمی خوام نشون بدم !




یه زندگی درب و داغون ...... یه دختر 20 ساله درب و داغون ..... یه روابط درب و داغون .....یه گذشته درب و داغون .....یه آینده درب و داغون ...... و مهمتر یه حال درب و داغون .......یه دوستی درب و داغون .....یه شادی درب و داغون ...... یه بی خیالی درب و داغون ....... همه چیز زندگیم شده درب و داغون ..... همه چیز .......




خسته نشدی از این همه لاف زدن....... حالمو بهم می زنی ....... چی فک می کنی راجع به ما ...راجع به آدمای درو برت  !؟ هان !؟.........




از رشته ام متنفرم ....از درس خوندن متنفرم ......از دانشگاهم متنفرم ....... از زندگی متنفرم .....از تلاش برای پاس کردن درسا متنفرم .......از همه چی متنفرم ...... می فهمی از همه چی ......حتی از امید به آینده ....... حتی از انتظار الکی ......


+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط دانشجو |


تاکسی می رسه به مفتح..... اصن حواسم نبود .... اون ور 4راه یه دفعه یادم میوفته که باید پیاده شم ! یه کم دیر یادم افتاد !




زندگی یه هفته ای با ماسک.... سرد شدن روابط .... خبرای جدید از یه دوست قدیمی ،خبر خوش بودنش ، زندگی مشترک  عالی با یه بچه کوچولو ، باید ناراحت باشم یا شاد ؟! دلم براش تنگ شده .....همیشه دیوونه بازیامو تحمل می کرد همیشه آرومم می کرد ...حالا دیگه نیست ....حالا دیگه کل زندگیشو به پای یکی دیگه ریخته .... ولی هیچ کس وسه من اون نمیشه !




2 هفته دیگه امتحان میان ترم دارم ولی تا حالا لای هیچ کتاب و جزوه ای رو باز نکردم ! وای خدا من مثلا می خواستم این ترم معدلمو ببرم بالا ولی اصن نمی تونم ذهنمو به درس بدم !


+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط دانشجو |


/* /*]]>*/

پسر بچه های کوچولویی که کادو به دست همه دارن می رن تو یه کوچه ، تولد یکی از دوستاشونه ! همشون خوش تیپ کردن ... می رم به گذشته های دور ،چند وقته تولد کسی نرفتم ... یادم نیست همیشه یه بهونه برای نرفتن داشتم ! ولی الان دلم تولد می خواد ...کاش منم دعوت بودم ..... دلم می خواد کوچولو شم ........ یه بچه بی خیال که هیچی تو دنیا براش غیر از خوش بودن اهمیت نداره ..... تا اونجایی که یادم میاد همیشه به خاطر رفتارای دوستام اعصابم خرد بود .... از همون اول دبستان .... همیشه خودمو با همشون مقایسه می کردم ..... من از اونا چی کم دارم ...... دنبال نقطه ضعفام می گشتم ........ هنوزم زندگیم همینه ........ همینه که کلا نابود کرده همه چیز رو .... هیچ وقت هم هیچ کدومو نتونستم از ذهنم خارج کنم .....




-          تپش قلب داری !؟

-          آره ،رفتم دکتر گفت عصبیه !




88/8/8..... فک کنم همه امروز خوشحال باشن ولی من دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم .......... شاید فک کنی بچه ام ...شاید بازم از اون دلیل های همیشگیت بیاری که راضیم کنی ولی این بار فرق داره این بار راضی نمی شم ! این بار  به یقین رسیدم .... کاملا" احساسش کردم ....




-          برای جمعه وسه تو هم ثبت نام کردم ،اگه نیای خیلی آدم مزخرفی هستی !

-          من که گفتم نمیام !

-          چرا !؟

-          ....... (یه دلیل خصوصی بود !) و سرما خوردم و کلی حالم بده !نمی تونم از جام تکون بخورم !  آخه الان وقت شمال رفتن نیست اونم چی با توری که فقط ازش یه شماره موبایل دارین !

-          سوسول !

-          هر جور دوست داری راجع بهم فک کن !

تو دلم گفتم وست متاسفم که به خاطر این موضوع اینجوری با دوستت رفتار می کنی ! بهتر هر چی از آدما دورتر باشم راحتترم ! فعلا" که با کسایی هستم که باهاشون خیلی راحتترم ! همه که با ما ارتباطشونو کم می کنن شماهام روشون...... اصن من روانی دیوونه ....خوب شما که عاقلین دست از سرم بردارین !


+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط دانشجو


آدما ، نگاهاشون ، دوستام ، انگار با همه چیز این دنیا غریبه شدم .....دلم می خواد از همشون فاصله بگیرم .... زندگی می کنم وسه چی ؟! وسه کی ؟! وسه خودم که 100% زندگی نمی کنم .....

می دونی به چی فک می کنم ؟! همیشه تو اوج این دعواها غصه اینو می خوردم که چه جوری 2 سال دیگه هر روز باهات روبرو شم ،چه جوری جلو دوستات رفتار کنم که تابلو نشه قهریم ، ولی حالا خودت کارمو راحت کردی ........ حالا دیگه دارم  تو رو با کلی خاطره خوب و بد میذارم تو صندوقچه و شاید دیگه هیچ وقت بازش نکنم !دقت کردی روز به روز داریم از هم دورتر می شیم ، دلم این روزا رو نمی خواد ولی هیچ کاری نمی تونم بکنم ! دلم وسه روزای خوب تنگ شده .......

س.ک.س ، لذت جنسی ، حال کردن ، سوء استفاده یا یه بهونه ای  برای ادامه دادن ............ فرقی داره !؟ به نظرم همش یه معنی می ده ....مث قضیه همون بفرما و ........



+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط دانشجو


چشام یه جوری شده ..... دارم گیج می زنم ...... دلم می خواد گریه کنم ...... هم بغض تو گلوم هم چشام حس گریه دارن ..... گیجم ....این چند روز  این قدر مشکل و مسئله برام پیش اومد که حسابی خسته شدم، جر و بحث امروزم که بدترش کرد  .......... اونقدر خسته که نای نفس کشیدنم ندارم ......... حس راه رفتن هم ندارم .....حتی حس زندگی کردن رو هم فقط دارم با خودم یدک می کشم ! می خندم ولی خنده تلخ .... شوخی می کنم ولی فقط به نظر دیگران شوخی، به نظر خودم یه جور زار زدنه ! حس افتضاحیه وقتی احساس می کنی داری تو یه باتلاق دست و پا می زنی و هیچ نتیجه ای هم نخواهد داشت ! هیچ کس نیست که کمکت کنه ، هیچ کس حتی نمی بینه که داره اون تو می میری !

جدیدا هر کی هر چی می گه تشویقش می کنم به خوش بینی و نیمه پر لیوان رو دیدن ، ولی خودم نمی تونم یه همچین دیدی داشته باشم ! خیلی احماقانه است وقتی در مورد چیزی حرف بزنی و ادعا کنی که خودت توش حتی یه اپسیلون هم تجربه نداری ، تجربه خوش بینی !


خدا کنه استاد اجازه بده برم سر اون کدش ، واقعا 4 روز رفتن تا دانشگاه برام عذابه ! مخصوصا وقتی هیچ دل خوشی ای برای پا گذاشتن به اونجا نداری !

پ.س. دیشب بلاگفا دیوونه شده بود مث خودم ، نمی شد اومد توش ، می خواستم این پست رو دیشب بذارم !


+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 6:27 قبل از ظهر توسط دانشجو


سکوتم به نظر تو یعنی چی ؟! مسخره است ؟! ابلهانه است !؟ بچگانه است !؟ هه......... می دونی من چی فک می کنم ! اصن وست مهمه !؟ نه مهم نیست این تابلو ه که مهم نیست ! خر نیستم که می فهمم ...... سکوت می کنم چون اینجوری اعصابم ،لااقل ، از این طرف خرد نمی شه ! حداقلش اینه یه فکر و درگیری ذهنی کمتر !

اگه دیدمت چی !؟ نه من به خودم قول دادم ! ولی جلوی تصادف رو نمیشه گرفت که ،هان؟!

دلم وسه اون روز تنگ شده ! مث دو تا آدم شاد اون همه راه رو که هیچ آدم عاقلی پیاده نمی ره با هم رفتیم !کلی خل و چل بازی ، کلی خنده ، کلی شیطونی !!!!!!!!!! یاد اون خنده ها و شادی ها که میوفتم گریه ام می گیره ! نمی دونم چرا !؟ نمی دونم وسه از دست دادنشون یا برای حفظشون به عنوان یه خاطره خوب ! وسه مسخره بازی در اوردن برای تمام شدنشون  یا برای تمام کردنشون تو اوجش !

هر وقت دلیل این کارامو می پرسیدی ، یه دلیلی میوردم که می گفتی چه قد احمقانه است ! مسخره است !ولی هیچ وقت دلیل واقعی رو نگفتم ،الانم نمی خوام بگم ،نمی خوام بگم که چرا اون مسخره بازی ها رو در اوردم ! چون دوست ندارم همه چی دوباره عوض شه ..... دوست دارم ،دوست ندارم ،دوست دارم ،دوست ندارم ........دارم تو ذهنم با این دو تا عبارت بازی می کنم تا ببینم که واقعا چی دلم می خواد !



+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط دانشجو


روزامو دارم به گندترین حالت ممکن می گذرونم !  کل زندگیم شده یه همچین چیزی ..... ساعت 5/8 – 9 از خواب پا می شم، قبل از هر کاری کامپیوتر رو روشن می کنم و میل و فیس بوکمو چک می کنم  !ساعت 5/9 از خونه می زنم بیرون تا 12 ، 12 میام خونه ، یه کم تلویزیون و ناهار و بازم تا شب خودمو با دنیای مجازی سر گرم می کنم ، همیشه وقتی آدم تو صفحه های اینترنت غرق می شه زمان خیلی زود می گذره ولی وسه من نه ....... حس بدیه که خودت بدونی داری عمرتو  تلف می کنی ولی هیچ اقدامی براش نکنی ، اینکه هی هر شب با خودت بگی فردا دیگه شروع می کنم ! ولی فردام مث روزای دیگه می گذره ! اینکه از همه آدمای زنده دور و برت  فاصله بگیری و کل دوستات بشن اونایی که پشت این صفحه نشستن و شاید که نه حتما" نمی شناسمشون !!!!


این اواخر یه حس جدید تو خودم دیدم ..... حسم دقیقا" اینجوریه : در عین حال که می تونم  به طرز دیوونه واری یکی رو دوست داشته باشم  ،در همون موقع هم می تونم  ازش متنفر باشم  !!! خودم خیلی این حس رو دوست ندارم ،اعصابمو خرد می کنه ، دارم سعی می کنم نسبت به یه نفر فقط و فقط یه حس داشته باشم ؛ یا عشق یا تنفر ...... آخه اینجوری نمی شه با دو تا حس متضاد در یک زمان زندگی کرد !


خبرای خوب بهم دادن ، البته هم می تونه خوب باشه هم بد ، امیدوارم تا چند وقت دیگه که چندان هم دور نباشه نامه اش هم برسه !


+ نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط دانشجو